نوشته های پراکنده و دغدغه های من : |
|
●
اين مطالب را جائي خوندم و ديدم كه با مزه است گذاشتم تو وبلاگ كه ديگران هم بخونند شايد خوششان بيآد : چند درس از درسهای زندگی: درس اول: يه روز مسوول فروش ، منشی دفتر ، و مدير شرکت برای ناهار به سمت سلف قدم می زدند... يهو يه چراغ جادو روی زمين پيدا می کنن و روی اون رو مالش ميدن و جن چراغ ظاهر ميشه... جن ميگه: من برای هر کدوم از شما يک آرزو برآورده می کنم... منشی می پره جلو و ميگه: «اول من ، اول من!... من می خوام که توی باهاماس باشم ، سوار يه قايق بادبانی شيک باشم و هيچ نگرانی و غمی از دنيا نداشته باشم»... پوووف! منشی ناپديد ميشه... بعد مسوول فروش می پره جلو و ميگه: «حالا من ، حالا من!... من می خوام توی هاوايی کنار ساحل لم بدم ، يه ماساژور شخصی و يه منبع بی انتهای آبجو داشته باشم و تمام عمرم حال کنم»... پوووف! مسوول فروش هم ناپديد ميشه... بعد جن به مدير ميگه: حالا نوبت توئه... مدير ميگه: «من می خوام که اون دو تا هر دوشون بعد از ناهار توی شرکت باشن»! نتيجهء اخلاقی اينکه هميشه اجازه بده که رئيست اول صحبت کنه! درس دوم: يه کلاغ روی يه درخت نشسته بود و تمام روز بيکار بود و هيچ کاری نمی کرد... يه خرگوش از کلاغ پرسيد: منم می تونم مثل تو تمام روز بيکار بشينم و هيچ کاری نکنم؟ کلاغ جواب داد: البته که می تونی!... خرگوش روی زمين کنار درخت نشست و مشغول استراحت شد... يهو روباه پريد خرگوش رو گرفت و خورد! نتيجهء اخلاقی: برای اينکه بيکار بشينی و هيچ کاری نکنی ، بايد اون بالا بالاها نشسته باشی! درس سوم: يه روز يه کشيش به يه راهبه پيشنهاد می کنه که با ماشين برسوندش به مقصدش... راهبه سوار ميشه و راه ميفتن... چند دقيقهء بعد راهبه پاهاش رو روی هم میندازه و کشيش زير چشمی يه نگاهی به پای راهبه ميندازه... راهبه ميگه: پدر روحانی ، روايت مقدس ۱۲۹ رو به خاطر بيار... کشيش قرمز ميشه و به جاده خيره ميشه... چند دقيقه بعد بازم شيطون وارد عمل ميشه و کشيش موقع عوض کردن دنده ، بازوش رو با پای راهبه تماس ميده... راهبه باز ميگه: پدر روحانی! روايت مقدس ۱۲۹ رو به خاطر بيار!... کشيش زير لب يه فحش ميده و بيخيال ميشه و راهبه رو به مقصدش می رسونه... بعد از اينکه کشيش به کليسا بر می گرده سريع ميدوه و از توی کتاب روايت مقدس ۱۲۹ رو پيدا می کنه و می بينه که نوشته: «به پيش برو و عمل خود را پيگيری کن... کار خود را ادامه بده و بدان که به جلال و شادمانی که می خواهی می رسی»! نتيجهء اخلاقی اينکه اگه توی شغلت از اطلاعات شغلی خودت کاملا آگاه نباشی، فرصتهای بزرگی رو از دست ميدی! درس چهارم: بلافاصله بعد از اينکه زن پيتر از زير دوش حمام بيرون اومد پيتر وارد حمام شد... همون موقع زنگ در خونه به صدا در اومد... زن پيتر يه حوله دور خودش پيچيد و رفت تا در رو باز کنه... همسايه شون -رابرت- پشت در ايستاده بود... تا رابرت زن پيتر رو ديد گفت: همين الان ۱۰۰۰ دلار بهت ميدم اگه اون حوله رو بندازی زمين!... بعد از چند لحظه تفکر ، زن پيتر حوله رو ميندازه و رابرت چند ثانيه تماشا می کنه و ۱۰۰۰ دلار به زن پيتر ميده و ميره... زن دوباره حوله رو دور خودش پيچيد و به حمام برگشت... پيتر پرسيد: کی بود زنگ زد؟ زن جواب داد: رابرت همسايه مون بود... پيتر گفت: خوبه... چيزی در مورد ۱۰۰۰ دلاری که به من بدهکار بود گفت؟! نتيجهء اخلاقی: اگه شما اطلاعات حساس مشترک با کسی داريد که به اعتبار و آبرو مربوط ميشه ، هميشه بايد در وضعيتی باشيد که بتونيد از اتفاقات قابل اجتناب جلوگيری کنيد! درس پنجم: من خيلی خوشحال بودم... من و نامزدم قرار ازدواجمون رو گذاشته بوديم... والدينم خيلی کمکم کردند... دوستانم خيلی تشويقم کردند و نامزدم هم دختر فوق العاده ای بود... فقط يه چيز من رو يه کم نگران می کرد و اون هم خواهر نامزدم بود... اون دختر باحال ، زيبا و جذابی بود که گاهی اوقات بی پروا با من شوخی های ناجوری می کرد و باعث می شد که من احساس راحتی نداشته باشم... يه روز خواهر نامزدم با من تماس گرفت و از من خواست که برم خونه شون برای انتخاب مدعوين عروسی... سوار ماشينم شدم و وقتی رفتم اونجا اون تنها بود و بلافاصله رک و راست به من گفت: اگه همين الان ۵۰۰ دلار به من بدی بعدش حاضرم با تو ................! من شوکه شده بودم و نمی تونستم حرف بزنم... اون گفت: من ميرم توی اتاق خواب و اگه تو مايل به اين کار هستی بيا پيشم... وقتی که داشت از پله ها بالا می رفت من بهش خيره شده بودم و بعد از رفتنش چند دقيقه ايستادم و بعد به طرف در ساختمون برگشتم و از خونه خارج شدم... يهو با چهرهء نامزدم و چشمهای اشک آلود پدر نامزدم مواجه شدم! پدر نامزدم من رو در آغوش گرفت و گفت: تو از امتحان ما موفق بيرون اومدی... ما خيلی خوشحاليم که چنين دامادی داريم... ما هيچکس بهتر از تو نمی تونستيم برای دخترمون پيدا کنيم... به خانوادهء ما خوش اومدی! نتيجهء اخلاقی: هميشه کيف پولتون رو توی داشبورد ماشينتون بذاريد!
● کارمند دولت بودن (اداری بودن )
پدرم گفت ادا ري نشويد اسب وابسته به گاري نشويد در ادارات كسي كس نشود تا كه وابسته به ناكس نشود شد فراموش چو حرف پدرم تا بنا گوش كله رفت سرم كارمندي چو مرا شد پيشه تيشه عمر زدم بر ريشه سوختم شعله شدم دود شدم بعد خاكستر و خاموش شدم پسرم حرف پدر را بشنو تو براهي كه پدر رفت مرو
●دوستان اگر گفتید این اشعار را کی خونده ؟ .....اگه گفتید :
بخاطر آور که آنشب به برم گفتی، که بی تو ز دنيا بگذرم، کنون جدائی نشسته بين ما، پيوند ياری شکسته بين ما، گريه می کند با خيال تو به نيمه شبها، رفته ای و من بی تو مانده ام غمگين و تنها. بی تو خسته ام، دلشکسته ام، اسير دردم. از کنار من می روی ولی بگو چه کردم؟ رفته ای و من آروزی کس به سر ندارم، قصه وفا با دلم مگو باور ندارم.
●آدم افسوس میخوره از تاراج میراث فرهنگی عراق
فيگارو : كتابخانه ملي بغداد به آتش كشيده شد 25 فروردين 1382 جام جم آنلاين - كتابخانه ملي بغداد ، روز يكشنبه 13 آوريل به آتش كشيده شد. به نوشته روزنامه فيگارو ، غارتگران روز يكشنبه به كتابخانه ملي بغداد هجوم برده و پس از غارت گنجينه ها و كتابهاي بي نظير اين كتابخانه ساختمان آن را به آتش كشيدند. كتابخانه ملي بغداد در سال 1961 ميلادي احداث شده بود و داراي مجموعه بسيار نفيسي از كتابهاي قديمي ، دستنوشته ها و طومارهاي كهن بود. در عين حال ، اين كتابخانه مركز ملي بايگاني اسناد فرهنگي و تاريخي عراق بود. وزارت دفاع عراق كه در مقابل كتابخانه قرار دارد و سربازان امريكايي در نزديكي آن مستقر بودند ، در هجوم غارتگران طعمه آتش نشد. نيروهاي امريكايي برخلاف اعلاميه هاي خود كه گفته بودند نظم را در بغداد برقرار كرده و غارتگران را دستگير مي كنند ، كمترين اقدامي براي جلوگيري از غارت آثار نفيس و منحصر به فرد كتابخانه ملي بغداد و آتش زدن آن انجام ندادند.
●السلام و علیکم .......... وقتی بعلت گرفتاری وقت نمیکنم بنویسم پس لااقل به یک سلام وعلیک اکتفا کنیم ........ خدا همه اینترنت دوستان را به راه راست هدایت کند .
|